ده ساعت خوابیدهام. با سردرد. dreamless. روحم انقدر مچاله شده بود که توان کابوس دیدن هم نداشت. رویا که بماند. وسطهاش به جان کندن بلند شده ام و نماز خوانده ام. نماز آخرین روز شعبان را. و همین خودش برای من یک روضهی مفصل است. روضهی بی لیاقتی و کم سعادتی.دیشب دلم کمیل خوانی حاجی را میخواست. دلم می اتفاقِ ناخوشایند...
یکجوری خویشتندار شدهام، یکجوری از احساساتم حرف نمیزنم که فکر کردم باید نگران خودم باشم. باید نگران آدمی باشم که درون من غرق شده و یک وقتی اگر بیرونش کشیدم، به کلی با او غریبه خواهم بود.کِی و کجایش را یادم نیست. به یکی گفته بودم هروقت گم شدم توی وبلاگم پیدایم کن. حالا انگار خودم هم باید خودم را از اتفاقِ ناخوشایند...